سلام
حدود سه ماه از آخرین جملات من که بر این صفحه به یادگار گذاشتم می گذره...
خیلی از دوستایی که می آمدند من رو با نظراتشون در مورد نوشته هام یاری می کردند دیگه در این
بیقوله ی تنهایی ردپایی هم به جای نمی گذارند ...
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حو صله ای نیست
***
آدما خیلی زود به هم وابسته می شوند و یزدان نیک کردار آن روز بی فرجام را هیچگاه بر سر سرای
زندگی هیچ بنی آدمی نگذارد که این وابستگی به عشق تبدیل و در وجود واحدی به نام آدمیت قرار
بگیرد.خیلی های چون خوابی خوش اون رو تعبیر می کنند و جزو خاطرات خوب یا بد خود از زندگی
به زباله دان ذهنشون می سپارند و عده ای هم از انجام این کار ناتوانند و چه تیره روزند اینان که
نمی توانند فراموشی را بیاموزند و عشق چون شرابی که کهنه ی آن گیراترست در وجود آدم به
کهنگی می رسد.
نمی خواهم و نمی توانم که به درون فلسفه عشق راه پیدا کنم چون فلسفه ی عشق همچون
خودش پیچیده و بی معناست پس نامه را کوتاه می کنم که سالی دگر در راه است و چون رسمی
که بوی کهنگی را به دوش می کشاند همچون سالیان دگر تبریک می گویم هرچند بهار نیز چون
زمستان است توفیقی نمی کند که حیوانات و نباتات به تازگی می رسند چون عاقبت پاییز در راه
است ...
سال نو پیشا پیش مبارک