بسان ره نوردانی که در افسانه ها گویند...!
گرفته کوله بار زاده ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسا نگیشان را ه می پویند
و ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست ...
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی کش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام
سه دیگر راه بی برگشت و بی فرجام...
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر ساز ی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی بر گشت بگذاریم
ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است !
تو دانی کین سفر هرگز به سوی آسمان ها نیست
سوی بهرام این جاوید خون آشام
سوی ناهید این بد بیوه گرگ قهبه ی بی غم
که میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پا کوبان به سان دختر کولی
و اکنون می زند با ساقر مکنیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هرکه بعد ازما سوی اینها و آنها نیست
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلخسته و غمگین
بیا ره تو شه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگزاریم...!
بدانجایی که میگوین روزی دختری بو دست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو مرگ پاک دیگری بودست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم !
ز سیلی زن زه سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم
بیا ای خسته خاطر دوست ای مانند من دلخسته و غمگین
بیا ره تو شه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگزاریم...!