دلم می خواهد آن شراب ارغوانی را که حامل فرشته ی مرگ است و در پیاله ای پیش روی من است
چون آخرین ساغر هستی سرکشم و دیگر سرود زندگی را در میان این دو پایان نگون بخت نخوانم
و مرا همین بس که شوکران زندگیم را برای تو و به خاطر تو سر کشم شاید روزنه ای از عشق
من به تو در زوایای وجودت راه بگشاید.
می خواهم وصیت کنم همچون او که می گفت: نه دین دارم که شیطان ببرد و نه مال که دیوان...
و صیت می کنم مرا در گورستانی به خاک بسپارید که گذار او بر آنجا ممکن باشد و بر مزار من تک
درخت سیبی خواهد رویید که آن درخت حاصل تمام خاطرات و جسم من است که ریشه های این
درخت از وجود پوسیده ی من به تاراج برده است همچون من که سالها از وجود دیگران برای بودن
استفاده کردم و افکار و جسم من که خلاصه در سیبی است را به دستان او بسپارید شاید آرزویی
را که سالها در زندگانی به آن نرسیدم در عالم خاک به آن نائل شوم که همانا مردن در دستان
او ست...
" بر گرفته از تفکرات یک دیوانه"