تبليغاتX
زنده بگور

 

شادي نماند و شو ر نماند و هوس نماند

 

سهل است اين سخن كه مجال نفس نماند

 

فرياد از آن كنند كه فرياد رس رسد

 

فرياد را چه سود كه فرياد رس نماند

 

" كو كو  كجاست قمري مست سرود خان؟"

 

"جز مشتي استخوان و پر اندر قفس نماند"

 

اميد در بدر شد از كاروان شوق

 

جز ناله ي ضعيف ز مسكين جرس نماند

 

تنها  نه خصم  رهزن ما شد كه دوست هم

 

چندانكه كه پيش رفتش از او باز پس نماند

 

رفتند و رفت هر چه فريب و فسانه بود

 

تا مرگ اين حقيقت بي رحم کس نماند

 

م امید    

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط یک دیوانه |