شادي نماند و شو ر نماند و هوس نماند
سهل است اين سخن كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فرياد رس رسد
فرياد را چه سود كه فرياد رس نماند
" كو كو كجاست قمري مست سرود خان؟"
"جز مشتي استخوان و پر اندر قفس نماند"
اميد در بدر شد از كاروان شوق
جز ناله ي ضعيف ز مسكين جرس نماند
تنها نه خصم رهزن ما شد كه دوست هم
چندانكه كه پيش رفتش از او باز پس نماند
رفتند و رفت هر چه فريب و فسانه بود
تا مرگ اين حقيقت بي رحم کس نماند
م امید