در کوچه باد میآید
این ابتدای و یر انیست
آن روز هم که دست های تو و یران شدند باد میآمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرید
دیگر چگونه می شود به سورهای رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..."
دیشب معنای واقعی زجر کشیدن رو فهمیدم تمام ذهنم مشغول به فکر کردن بود لعنت بر این فکرایی
که قبل از خواب سراغ آدم میاد مثل خوره به جونت می افتند که چرا؟ چرا؟ چرا؟
چراهایی که هیچ جوابی ندارند...!
داشتم حسی رو که حضرت سعدی قبل از گفتن این شعر داشته رو منم حس می کردم :
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی چه خیالها گذر کرد گذر نکرد خوابی
می خواستم داد بزنم اما جای نفس کشیدن هم نبود چه برسه به اینکه داد بزنم برای فریب خودم
تصمیم گرفتم یک فال از حضرت حافظ بگیرم بازم این اومد:
ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بنا گوش
پشیمون از اینکه چرا فال گرفتم کتاب رو بستم اتاقم بوی کهنگی و فساد می داد ...
زدم بیرون خیلی سرد بود رفتم توی پارکی که خاطرات من از اون شکنجه گر خلاصه میشد توی اون
پارک که همیشه برای دیدنش باید اونجا لحظه ها رو می کشتم به امید اینکه از ان کوچه لعنتی
رد بشه اما دریغ که سرما بود سرما...
وقتی به خونه رسیدم کم کم چشم هامی من سنگین شد و خوابم برد خواب دیشبم مثل مردن بود
انگار هیچ وقت زنده نبودم توی این موجودات دو پا نفس نکشیدم توی این عالم هرگز اون سنگین دل
رو ندیدم ولی بازم نور رو حس کردم فکر کردم همون دالان آرزوهای من هست که باید از اون بگذرم
تا به رویای همیشگی خودم که مردن هست برسم ولی باز هم پنجره ی اتاقم بود که نور خورشید
رو برای لج کردن با من توی چشم های من انداخت...!
باز هم یک روز و شب دیگر...!
" بر گرفته از تفکرات یک دیوانه"